شادی ها را ببین
که با چه سرعتی
بین انگشت های بی توجهی ما
پر پر می شوند!
و بغض های لعنتی...
آه...بغض های لعنتی
که مثل علف هرز
روی تمام ثانیه هامان
ریشه دوانده اند!
آغوشت را باز کن...
ترسیده ام...!
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 13:57 توسط مرمر
|

به رویا
در آغوشم کشیدی...
به روبا
حسودی ام شد!
پ.ن: مهربانی در رویا ها؟
تلخی به وقت بیداری؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 7:18 توسط مرمر
|
بوق نزن!
ماشین ها
به احترام نم چشم هایی ایستاده اند
که بزرگترین نگرانی شان
پریدن سرخی چراغ و
باز شدن گره دست هاست...
گاه
آرزوها
چقدر کوچک٬
چقدر دست نیافتنی
می شوند...
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 11:6 توسط مرمر
|
اگر
ماهی های کوچک اسیر تُنگ
رقصِ هنگام تحویل را
فراموش نمی کردند٬
ایمان می آوردم
به تغییر ناگهانی و
نجات نوع بشر و
حَوّل حالنا الی احسنِ الحال!
.
.
.
ماهی هم
ماهی های قدیم!!
پ.ن: هپی نیو یر!
+
نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387 10:57 توسط مرمر
|
قلمویت را بردار
به رنگ یادت آغشته کن.
طرح نخواهم به روی لوح دل
بگذار رنگ یادت
در وجودم پخش شود!
بگذار
همه "تو" باشم و بس!
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 8:13 توسط مرمر
|