تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
شنبه 29 فروردین1383
10

∆ساده بگويم...

                      ـ نگاه زاده ی علاقه است!

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند،ديگر تو از آن خود نيستی!

زمان می گذرد و زمانه نيز هم...

کودک می شوی؛جوان هستی و جوانی نمی کنی...

                                                         ـ می گذری!!!

پير می شوی و می مانی...

باز هم مثل هميشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست.

باز در پی آن علاقهء پنهان، آن نگاه هميشه تازه هستی.

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان،

                                                      جستجو می کنی!

غافل از آنکه او ديگر ،تکه ای از تو شده؛سايه ای خوش بر دل تو...

آری!

      گوشه گوشهء اين دل خراب،سرشار از عطر نگاه توست...

                                                            ـ عزيز دل!!!!

***

به خاطر همه چيز ازت ممنونم...بازم سر بلندم کردی خانومی!

+ 20:10 مرمر.
پنجشنبه 27 فروردین1383
9

”کو؟

یک خنده؟

یک تبسم زیبا؟

یک صوت صادقانه،یک آوای بی ریا؟

آری چه باید کرد

با دسته های خنجر پیدا از آستین؟

لبخند ها،فریب...

و مهربان صدایی اگر هست در زمین،

سوز نوای زمزمه ی جویبارهاست....“

(حمید مصدق)

***

صدا گفت:

"یه قوری وقتی می شکنه می شه بندش زد و از نو سر همش کرد...اما اون قوری دیگه ،قوری نیس...دکوره!...باید گذاشتش لب طاقچه و بهش نگاه کرد..."

اعتماد هم مثل همون قوریه می مونه...

و امان از وقتی که حواست نباشه و ندونسته ،با یه اتفاق ساده بزنی و بشکونی ش!!!! دیگه درست کردنش کار حضرت فیله!... از اون به بعده که نگاه ها عوض می شن و حتی اگه نفس هم بکشی مشکوک می زنی!!!!

بدی ش به اینه که وقتی اعتمادا از بین رفته باشن و حس کنی همه بهت شک دارن، ناخودآگاه بدبینی میاد سراغ آدم و همه ی حرفا رو _حتی معمولی ترینشونو _گوشه کنایه برداشت می کنه!!! اونوقته که کوچکترین حرفی مساوی می شه با از کوره در رفتن و عصبانی شدن!!!

ای بابا..... حالا خر بیار و باقالی بار کن!!!

هیچی هم بیشتر از این حرص آدم و در نمی یاره که برگردن بهت بگن:"می ترسم دوباره سرم کلاه بذاری!!!!!"

بازم به قول مصدق:

”گیرم آب رفته به جوی باز آید

با آبروی رفته چه باید کرد؟؟؟“

***

راستی! چقدر دلقک بودن سخته!!!

--------

ببخشید ...ولی حالم خیلی گرفته س!

دوشنبه 24 فروردین1383
8

"آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی...

بکوش که در کمال آنچه هستی باشی..."

***

گاهی اوقات آدم ناخودآگاه قدم توی مسیری می ذاره که جلوی پاش گذاشته می شه...راهی که شاید اگه همیشه شرایط یکسانی وجود داشته باشه ،هیچوقت قدم توش نذاره...اما یه دفه با شراطی مواجه می شه که حضور توی اون مسیر رو قبول می کنه...راهی که خودشم می دونه چقدر بالا و پایین زیاد داره و قراره یه عالمه مشکلات ریز و درشت جلوش قد علم کنن...اصلا هم راهی واسه انتخاب نوع مشکلات وجود نداره چون درهمه!!! اکثر اوقات هم این راه راهیه که چندان به مذاق بقیه خوش نمیاد!!! با این حال شروع می کنه به سنجیدن و بالا پایین کردن راه...با اینکه ته دلش از اینهمه مشکلی که سر راهشه یه خورده ترسیده، ولی وقتی سنجشش تموم می شه می بینه که به نفعشه که بره!اونقدر می گرده تا یه دلیل قانع کننده پیدا کنه تا بتونه واسه "چرا"های آینده جواب دهن پر کنی داشته باشه...خلاصه بعد از اینکه کلی با تردید و دودلیش می جنگه و دلشو یه دل میکنه و دلیل اصلی حرکتشو پیدا می کنه ،کوله بارشو می بنده و به پشتوانه ی اون دلیل ، محکم و قوی شروع می کنه به قدم زدن توی اون راه...اولش همه چی عالی پیش می ره...هی هم اتفاقای قشنگ قشنگ و امیدوار کننده میفته!!! اما وقتی مشکلات یواشکی شروع می کنن به سرک کشیدن و اذیت کردن قدما سست تر می شن...بسته به اینکه اون دلیل اصلی حرکت چقدر تونسته باشه وجدانتو راضی کرده باشه تو مواجهه با مشکلات و جنگیدن باهاشون بیشتر می شه دووم آورد...

ولی ما اینو هممون یه جای این زندگی حس کردیم...چشیدیم...اینکه به یه مرحله ای از مسیر که می رسیم وقتی فشار مشکلات از دایره ی تحملمون خارج می شه، اونوقته که اون دلیل اصلی و علت حرکت و گم می کنیم!!! بعدشم که می دونین چی می شه!!! یه عالمه تردید و حسرت هری می ریزه تو دل آدم.... تردید از ادامه و حسرت از قدم گذاشتن توی این راه و نرفتن به راه های دیگه! اونوقته که آدم مدام از خودش می پرسه که از اول اومدن من به این مسیر درست بود؟نکنه اشتباه کرده باشم؟...آدم اونقد از خودش می پرسه که گیج گیج می شه!!! و هرچی هم بگذره اوضاع خفن تر می شه و آدم بیشتر گیجی ویجی می خوره!!!

اینجاست که یه دفه خودشو وسط مسیری می بینه که با اینکه خیلی وقته داره توش قدم می زنه کاملا براش نا آشناس!!! می بینه وسط راهی قرار گرفته که نه دیگه دلیلی واسه ادامه ش داره نه دیگه می تونه برگرده!!! ...حالا چاره چیه؟!

اگه نظر منو می خواین می گم یه راه بیشتر نداره....اونم اینه که بشینه خوب فکر کنه و دلیل اصلی شروع این راهو پیدا کنه!!! یعنی به نظر من تا وقتی که آدم یادش نیاد واسه چی وسط اون جاده وایساده نمی تونه ادامه بده... این طبیعت آدمه که واسه همه چی دنبال علت باشه!

...........

و تو هم الان وسط این جاده وایسادی! جاده ای که من و تو و اون سه تایی باهم قدم توش گذاشتیم...هرچند که من کم کم مسیرمو کج کردم و از این جاده بیرون رفتم-یا شاید باید بگم بیرون شدم!-ولی بازم هستم و از دور مراقبتم...رفتن من ناگزیر بود...به هر حال اون راه، راه من نبود...اما هنوزم می گم...سعی کن دلیل رفتن و به خاطر بیاری و شک و از دلت برداری...

(این تیکه ی آخر خصوصی بود...ببخشید! قرار نبود خصوصی بشه!!!)

خوش باشين

یکشنبه 23 فروردین1383
7

"می دانی کوچولو؟شیرینی پزی و عشق بهم شباهت دارند:مسئله ی مهم تازگی آنهاست و موادی که در آنها می ریزی.حتی تلخ ترین مواد خوشمزه می شوند..."

(کریستین بوبن)

***

ببینم! راستشو بگین!!! شما از نوشته ی قبلی من چه برداشتی کردین؟!...هان؟!...

آخه می دونین ؟! امروز یکی از دوستای قدیمیم که نوشته ی منو خونده بود واسم offline گذاشته بود و گفته بود مشکوک می زنم!!!! پرسیده بود:"نکنه عاشق شدی؟!"....

آره؟ شمام همچین برداشتی کردین؟؟؟؟ خیلی بدییییییییییییییییییییییین! نخیرم!!! هیچم عاشق نشدم... حالمم خوفه خوفه...هنوز اونقد عقل تو سرم هست که عاشق نشم و بدونم که هنوز واسم زوده!!! در ضمن هنوزم هیچکس و پیدا نکردم که لیاقت عشق منو داشته باشه!!! اینجوری نگام نکنین...کی گفته من از خود راضیم؟! من فقط می گم آدم باید واسه خودش ارزش قائل باشه... حرف من اینه که چون خودمو می شناسم و می دونم که اگه یه روز عاشق بشم از همه چیم مایه می ذارم پس کسی هم که دارم به خاطرش از خودم می گذرم باید لیاقتشو داشته باشه! بد می گم؟! ...البته یه نکته ی کوچکولو هم از من داشته باشین... توی قمارعشقتون همه چیزو وسط نذارین...بعضی چیزارم پیش خودتون نگه دارین تا اگه خدای نکرده تو این قمار باختین یه چیزی ته ش واستون مونده باشه و بیچاره نشین!!!

***

این شعرو خیلی دوست دارم...شاید یه جورایی تاییدی رو حرف من باشه:

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید

قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود احساس کنم


دریاهای چشم تو خشکیدنی ست

من چشمه ای زاینده می خواهم

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم


انسانی که به دستهای من نگاه کند

انسانی که به دستهایش نگاه کنم

انسانی در کنار من

تا به دستهای انسانها نگاه کنیم

انسانی در کنارم

آینه ای در کنارم

تا در او بخندم

تا در او بگریم


خدایان نجاتم نمی دادند

پیوند ترد تو نیز نجاتم نداد

نه پیوند ترد تو

نه چشمها و نه دستهایت

کنار من قلبت آئینه ای نبود

کنار من قلبت بشری نبود

...

شاد و بهاری باشین!

+ 20:8 مرمر. | 
شنبه 22 فروردین1383
6

چه شب عجیبی بود!هم خوب بود هم بد...یعنی نه خوب بود نه بد!!!درسته که خدایی تو خنده و نیش باز کم نذاشتم، اما ته دلم یه جورایی از حضورش که مثل جوجو های پف کرده پایین مبل نشسته بود و دستاش و دور زانو هاش حلقه کرده بود معذب بودم....خیلی سخت بود که اون صورتی که همیشه با چشمام آشنا بود حالا زیر قیچی سانسور چشمای من از دایره نگاهم حذف می شد!!!چون تحمل نگاه منتظر و مشتاقشو که منتظر بود فقط یه حرکت کوچولو از من ببینه تا به ایجاد یه ارتباط همیشگی دل خوش کنه نداشتم....نگاهی که اگرم گاهی با چشمای من برخورد می کرد سریع می دزدیدش و سرش و به جای دیگه گرم می کرد....طفلکی چه خوب می فهمیدمش!ولی کاش اونم منو یه کوچولو درک می کرد و می فهمید که هیچ جایی واسه اعتماد باقی نذاشته....کاش می فهمید که واقعا دست خودم نیست اما نمی تونم به بذرای شکی که تو دلم پاشید بی اعتنا باشم!یعنی اونم وقتی دم در به کفشای آبی من نگاه کرد یاد اونروزی افتاد که با لجاجت پا به زمین کوبیدم و گفتم نمیخوام ،که اونجور قیافش رفت تو هم؟!یا به قول خواهرش یاد بی احساسی و سنگدلی من افتاده بود؟؟؟

تو رو خدا اگه یه روز خاطر یکی و خیلی خواستین و اون تمایلی به ایجاد رابطه نداشت زودی محکومش نکنین به بی انصافی و بی احساسی!!!بابا شاید اونم مشکلات خودشو داشته باشه...یه بار یه جایی خوندم که نوشته بود:

"کسی را که دوست می دارید همه حقی بر گردن شما دارد و بزرگترین حقش اینست که شما را دوست نداشته باشد..."

یکم فرصت بدین!نذارینش لا منگنه....بذارین خودش انتخاب کنه...تنها کاری که باید انجام بدین نمایش قابلیت ها و ایجاد حس اعتماده!!!فقط تو رو خدا صادق باشین!!!!تحت فشار قرار دادن اون مساوی با انکار شماست...

***


داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو میرفتم تنها، تنها

و صبوری مرا

                     کوه تحسین می کرد...

(حمید مصدق)

12 روز دیگه دقیقا یه سال می شه که جاش پیش ما بدجوری خالیه....اما هنوز جاش تو قلبمون محفوظه!!!

(راستی!این شعر و یکی که خیلی دوسش دارم خیلی دوسش داره...پس منم خیلی دوسش دارم!!!)

***


محبوبه جونم...گوگولی من!تولدت مبارک!!!!ایشالا هیچ وقت تو زندگیت به هیچ کس محتاج نشی!

جمعه 21 فروردین1383
5
همواره به دنبال آن هستم که در همه چیز - حتی در بدترین ها- بخشی قابل تمجید و ستایش بیابم....

(کریستین بوبن)

***


ترم پیش بود...یکی از اون روزای مزخرف و گذرونده بودم و بدجوری خوش اخلاق بودم!!!مثل دخترای سر به زیر و خانوم تو ایستگاه جلوی دانشگاه منتظر اتوبوس بودم...(نخند!خوب آدم باید اقتصادی فکر کنه!!!!)ایستگاه خلوت بود و به غیر از من کسی رو صندلی نشسته بود.فقط یه خانوم و آقای مسن سر پا وایساده بودن.رفته بودم تو نخ پیرمرده که چهره مهربون و دوست داشتنی ای داشت که یه دفه خانومه بی مقدمه اومد طرف من!!! با خودم گفتم:”دیدی بدبخت شدی؟حالا چشم چرونی ت چی بود؟؟؟“...خلاصه خودمو جمع و جور کردم و منتظر موندم.خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت و خانومه فقط پرسید:”ببخشید!اتوبوس رسالت از اینجا رد می شه؟ “...منم یه نفس راحتی کشیدم و خیلی مهربون گفتم :”بله!!!“...همون موقع یه اتوبوس رسالت از راه رسید...اما با کمال تعجب دیدم که اون خانوم و آقا سوار نشدن!!!گفتم حتما چون خیلی شلوغه سوار نشدن ...بنده خداها لابد خبر ندارن که هر سیصد سال یه بار یه دونه اتوبوس رسالت میاد که اونم تا حد انفجار پره و آدما از درش آویزونن...

بی خیال اونا شدم و سرمو به بلیط های مسخره ماه دی گرم کردم.تو فکر این بودم که با این بلیط ها می شه کلکسیون درست کرد که یه دفه یه صدا منو از جام پروند!!!همون خانومه بود...همونطور که سعی می کرد خیلی مهربون و در عین حال مسلط رو رفتار من باشه گفت:”ببخشید خانوم؟شما قصد ازدواج ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟“...من و میگی از تعجب چشمام گرد گرد شده بود و ابروهام رفته بود بالا!!! ماتم برده بود...یعنی چی آخه؟....بعد یه دفه انگاری تازه دوزاریم افتاد و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هر هر زدم زیر خنده!!!!حالا نوبت اون خانومه بود که از تعجب شاخاش بزنه بیرون...سعی کردم خنده مو جمع کنم ولی بی فایده بود!مونده بودم چی جوابشو بدم؟!یه دفه مث این بچه خنگا گفتم:”نه ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!“...درست مث اینکه بخوای یه بستنی رو پس بزنی!کم مونده بود بگم قبلا صرف شده!!!بیچاره خانومه واسه اینکه قافیه رو نبازه گفت:”می شه بپرسم چرا؟“...چشمتون روز بد نبینه!دیگه یکی باید میومد و منو که از خنده کف زمین ولو شده بودم جمع می کرد!!!...

خلاصه اینکه اون خانومه ناامید شد و دست از سرم برداشت...ولی خودمونیم حتما یا فکر کرده من همچین یکم شیرین عقلم یا اینکه به شوهرش گفته:واه واه!دختره ی خواستگار ندیده!!!دیدی چه ذوق زده شد؟؟؟؟

بگذریم از اینکه تو اون گیر و دار 3 تا از پسرای دانشگاه سر و کله شون پیدا شد و یه دل سیر بهم خندیدن!!!

خلاصه مطلب اینکه آقا پسرای گل!لطف کنین به ماماناتون بگین واسه شماها تو کوچه و خیابون و روضه دنبال دختر نگردن!آخه من نمی فهمم...مگه ازدواج بازیه که عروس آینده شونو از روی ریخت و قیافه و تیپ و ظاهر انتخاب می کنن؟این روش ها دیگه قدیمی شده به خدا!!!من نمی دونم بعضی از مامانا واقعا متوجه نیستن یا خودشونو به کوچه علی چپ می زنن؟!

***


کی گفته من بدبینم؟...هيچم اينطور نيس!

به قول اخوان ثالث:

من نه خوش بینم نه بد بینم

من شد و هست و شود بینم!

جمعه 21 فروردین1383
4

آنروز با تو بودم

امروز بی توام

آنروز که با تو بودم

                             بی تو بودم

امروز که بی توام

                             با توام!!!

                          (حمید مصدق)

***


خدایا!

اگه یه روزی آدما بتونن همه اون چیزی رو که تو دلشون دارن بدون ترس و واهمه به زبون بیارن یعنی بازم کسی بهشت و آرزو می کنه؟!

***


بذار همه فکر کنن من بچه شدم!بذار همه به خاطر شلوغ بازی ها و شیطنت هام دعوام کنن!بذار همه به خاطر اینکه همبازی شدن با نیمای 12 ساله رو به حرفا و بحثای خاله زنک ترجیح می دم بهم بخندن!مهم نیست....چون من اون یه ربع بازی با موشک های کاغذی رو تو حیاط وکل کل هام با نیما سر اینکه کدوممون بهتر موشک می سازیم با هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کنم!!!هر کی هرچی می خواد بگه....ولی من بازم با وجود سی تا مهمون وسط هال با نیما فوتبال بازی می کنم و داد همه رو در میارم!!!!آخه بچگی عالمی داره.....

کاش دنیای بچگی هیچوقت تموم نمی شد!!!

آخه به قول خوئی:

وقتی من بچه بودم

غم بود

           اما کم بود!

چهارشنبه 19 فروردین1383
3
-پرسيد:

”فکر می کنی لحظه موعود برسد؟“

می دانستم منظورش چيست...

-پاسخ دادم:

”نبايد می پرسيدی!عشق سؤال نمی کند؛چون آدم شروع می کند به فکر کردن و بعد کم کم می ترسد...يک ترس وصف نشدنی ست؛فايده ای ندارد که سعی کنی به زبان بياوری اش...شايد ترس از نااميدی،پذيرفته نشدن،شکستن افسونش باشد...احمقانه به نظر می رسد!!!اما اين طور است؛برای همين نبايد پرسيد،بايد عمل کرد...همانطور که چند بار گفته ای بايد خطر کرد!!!“...

 (پائولو کوئليو)

***

نمی دو نم اونی که بايد،اينو می خونه يا نه...اما کاش می خوند و می فهميد واسه چی بهش گفتم سؤالش اشتباهه!!!!...

آخه شما خودتونو بذارين جای من...اگه يه دوست قديمی يه دفه برگرده و ازتون بپرسه:هنوز منو دوست داری يا نه؟ چی جوابشو ميدين؟؟؟...جا نمی خورين؟...و وای به اون موقعی که تعبير ها از دوست داشتن متفاوت باشه!!!!...يکی عشق و يکی... دوستی خالصانه....!

و امان از وقتی که از سکوتت بد برداشت کنن!!!!

آخه شما بگين!يه همچين سؤالی پرسيدن داره؟...آخه کدوم آدمی بر می گرده بگه نه!!!!خوب معلومه؛از هرکی اين سؤالو بپرسی ميگه:بابا اختيار دارين...شکسته بندی نفرمايين!!!شما تاج سری و کلی از اين حرفا!!!!...حتی اگه دشمن خونيت باشه....!

حالا من موندم کسی که اين سؤالو می پرسه،چه جوری به جوابی که می شنوه اعتماد می کنه؟!...از کجا معلوم طرف از ته دلش گفته باشه؟!...يا بر عکس؛از کجا معلوم دروغ گفته باشه؟!....پس همون بهتر که آدم هيچوقت برنگرده مستقيم بپرسه:تو منو دوست داری؟!

حالا شما می گين من اشتباه کردم که سکوت کردم؟..سکوت بهتر بود يا دروغ؟؟؟؟!!!!

تو رو خدا بگين!!!

***

گفت:”به نظر من نصف دروغ های يه آدم،گردن کسيه که می پرسه!!!“...

واقعا"؟؟؟؟...چه جالب! تو تا به حال به اين فکر کرده بودی؟

                                                                 من که نه!!!

+ 20:5 مرمر. | 
سه شنبه 18 فروردین1383
2
”...شادی کمياب ترين ماده در اين دنياست...

 شادی هيچ ارتباطی با سرخوشی ،خوش بينی يا شور و شوق ندارد...

 شادی يک حس نيست...

 چرا که تمام احساس های ما محسوس هستند...

 شادی از درون سرچشمه نمی گيرد...

 بلکه در بيرون پايدار می شود...

 شادی چيزی ست جاری،سبک چون هوا،

                                                            در پرواز،

                                                            يک هيچ!

 ما برای غم اعتبار بيشتری قائل هستيم تا برای شادی...

 برای غمی که پيشينه اش،وزنش،عمقش را به رخ می کشد...

 شادی هيچ پيشينه ،وزن و عمقی ندارد...

 در دم متولد می شود،در پرواز است،

                                         در لرزش آوای چکاوک ...

 شادی پر ارزش ترين و کم ارزش ترين ماده در اين دنياست...

 تنها کودکان آنرا می بينند...“

                                                      (کريستين بوبن)

****

 واقعا" ماها کی می خوايم بفهميم زندگی همش درد و غم و غصه نيست؟!چرا عادت کرديم به اينکه مدام دردا و غصه هامونو مثل يه کتاب دستمون بگيريم و با خودمون اينور اونور بکشيم و گدايی ترحم و همدردی کنيم؟...

بابا به خدا زندگی صفحه های قشنگم داره!!! بی انصافيه اگه چشمامونو رو شادی ها ببنديم و فقط دردا رو ببينيم...شاديا دلشون می گيره ها!!!

اصلا" من موندم چرا اينقدر کار دنيا چپ و چوله شده که حالا اگه يکی مثه من پيدا شه و به همه چيز اين دنيا بخنده  بهش ميگن يا خل شده يا که خوشی زده زير دلش

ای بابا...من سالمم به خدا!!!

ولی اينو از من کوچولو داشته باشين....سخت نگيرين تا دنيام بهتون سخت نگيره!

سه شنبه 18 فروردین1383
1

ناتانائيل!همچنان که می گذری به همه چيز نگاه کن...ودر هيچ چيز درنگ مکن....به خود بگو که تنها خداست که گذرا نيست...

                                                        (آندره ژيد)

***

هميشه شروع يه کار خيلی سخته...هميشه استارت اول پدر آدم و در مياره...هميشه سر بالايی اول نفس آدم و می گيره....

اما من از اون بادا نيستم که با اين بيدا بلرزم!!!

ديگه به بزرگی و فرزانگی خودتون ببشخين...از تازه کارا زياد نمی شه انتظار داشت...

می خوام بگم دست کمک و دوستی به طرفتون دراز کردم....می خوام با هم بيل و کلنگ بر داريم و بيوفتيم به جون اين چارديواری!!!...

                                                                                          هستين؟!

                                                                                          يا علی!!!