نمی دانم کدام بدتر است،این که در هیچ چیز با دنیا در تطابق نباشی یا اینکه در همه چیز با آن منطبق باشی!دیوانه ها بدترند یا آدم هایی که مناسب و معقول می نامیم؟...
می دانم که از دیوانه ها کمتر می ترسم!گمان می کنم آنها کمتر خطر ناکند!!!
(کریستین بوبن)
***
نمی دونم ایراد کار کجاست...نمی دونم مشکل چیه!!!...کاش می فهمیدم چرا اینقدر نگاه ها به زندگی کثیف و پوچ و تلخ شده...چرا زندگی فقط روی زشتشو داره نشون می ده...یا شایدم فقط روی زشتش دیده می شه!!!! چرا همه سردن؟...چرا نا امیدن؟...چرا اشک و درد و غصه رو به همه چی ترجیح می دن؟...
خسته شدم از اینهمه سیاهی...اینهمه تاریکی!
می دونم زندگی سخته...می دونم درد هست...مشکل هست...هزار و یک بدبختی و کوفت و زهر مار هست...اما آخه مگه درد فقط واسه توه؟؟؟؟؟...مگه فقط تو بدبختی داری؟فقط تو آدمی؟!
نگو نفست از جای گرم بلند می شه...آدم بی درد هیچ جای دنیا پیدا نمی شه...حتی به قول گلزار توی فیلم کما"درد مرفهین بی درد" هم درده!هر کی به سهم خودش مشکل داره...اما آخه چرا اینهمه ضعف؟؟!!چرا اینقدر بی انصافی تو برخورد با قشنگی های زندگی؟!باور کن اگه یه لحظه -فقط یه لحظه - دردتو بذاری کنار درد بقیه از خودت خجالت می کشی!از ناشکریت شرمنده می شی....بگذریم از اینکه یه عده میان مشکلات مردم و نگاه می کنن و صد برابر از زندگیشون ناامیدتر می شن...من به اون گروه کاری ندارم!دارم می گم اگه خیلی آدمی و خیلی ادعای انسان دوستیت می شه جای غصه خوردن و اشک ریختن و غرغر کردن و جار و شیون راه انداختن،آسین بالا بزن و کمک کن مشکل حل شه...باور کن تا وقتی درد دیگران و نبینی و خودتو با اونا قیاس نکنی نمی تونی از اینهمه یأس و ناامیدی خلاص شی!با غرق شدن تو دنیای دیگران غمای خودتم فراموش می کنی...
البته بازم به قول بوبن:
”ما در زندگی همه تنگ هم افتاده ایم...فکر می کنم هنر اصلی ،هنر فاصله ها باشد....زیاد نزدیک به هم می سوزیم،زیاد دور یخ می زنیم...باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همانجا بمانیم....این یادگیری هم مانند بقیه ی چیزهایی که واقعا یاد می گیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر است،باید قیمتش را بپردازیم تا بفهمیم...ما عمرمان را با نابود کردن کسانی که به آنها نزديک می شويم سپری می کنيم و به نوبه خود نابود می شويم...رستگاری در اين است که اگرچه نابود،اما زنده باشيم....مثل پرنده ی شوخی در جنگلی آهکی...“
سعی کن مفيد باشی...حتی اگه هيچ کاری از دستت بر نمياد قرص انرژی زا باش!اينو که ديگه می تونی؟!
با توام!...آره با خود تو...شک نکن!
اين تو رو ياد چيزی نمی ندازه؟!...من که با شنيدنش خيلی بهم ريختم...تو چی؟!
به قول خودش ياد شبای خوش شهريوری بخير!!!
***
پ.ن:
اين يکی ديگه واقعا خيلی خصوصی بود؛شرمنده!
ديگه اين روزا خيلی ها هستن که نيلوفرلاری پور رو می شناسن...همونی که هميشه کنار شادمهر عقيلی ازش ياد می کنن...
وقتی راهنمايی بودم اون معلمم بود
...خدايی از اون معلمای گولی بود که هنوز که هنوزه خيلی برام عزيزه...
اين خانوم لاری پور ما آخر سال که شد يه شعر خيلی توپ به عنوان يادگاری برامون نوشت...حالا بعد از اينهمه سال من اون شعرو دوباره توی يه وبلاگ خوندم و کلی دلم واسه اون موقع ها تنگ شد
مخصوصا اينکه فهميدم اخيرا شاعرشم فوت کرده
...خدا رحمتش کنه
کاش قدر و منزلت آدما قبل از اينکه از بينمون برن معلوم می شد!!!
اينم اون شعره:
خيال خام پلنگ من ، به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم ، آری! موازيان به ناچاری
که هر دو، باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شیپوری مدام غرق دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پريدن بود
حسين منزوی
”انتظاری نداشته باش تا نااميد نشوی!“
(تاگور)
***
بابا اين تاگور هم حاليش بوده ها!
...خيلی تميز گفته...
راستی که فقط زندگی بی توقع ،زندگيه...اونوقته که هرچيزی واست غير مترقبه و غير قابل باور می شه...اونوقته که اجازه می دی گاهی اوقات اطرافيانت غافلگيرت کنن و چشمای گشاد شده و خندون و براق تو به تماشا بشينن
!...راستی که اون خنده ی قشنگ به تموم دنيا می ارزه...
تا حالا لذت غافلگير کردن يه عزيز و چشيدين؟!...اگه نچشيدين برين به من حسودی کنين!
نننننننننننن....چون من حسش کردم
...خيلی خوشمزه بود؛خيلييييييييييييی
!...به قول خودش مزه آب آلبالوی خنک و می داد
...
![]()
***
هر چيزی سياست خودشو می طلبه...
حتی عاشق بودن!
هر چيزی هم ظرفيت خودشو می خواد...
حتی معشوق بودن!
حالا ببين تو سياست و ظرفيتشو داری؟!...اصلا ببين لياقتشو داری!!!
يک...
دو...
سه...
آبشو می ريزم تو ليوان و يه نفس سر می کشم....
تازه می فهمم تفسير طعم پرتقال چيه...
هوس می کنم منم سرمو قاچ بزنم و بذارمش رو آبميوه گيری...
يک...
دو...
سه...
شايد اينجوری بفهمی طعم افکار من چيه....
شايد خريدار مغزم بشی...
راستی سيری چند می خری؟؟؟؟
همواره بگو بايد بتوانم!!!
***
اين ترم با نازنين ترين استاد عالم کلاس گرافيک دارم...يکی از اون آدمای جالبيه که از تک تک حرفاش می شه قشنگ ترين نکته های زندگی و گرفت...از اون قرصای انرژی زای قويه!توی اين ۴ ماهی که باهاش کلاس داشتم کلی چيز ازش ياد گرفتم...
امروزم ميون شوخی هاش يه حرفی زد که کلی به دلم نشست... گفت هيچوقت تو زندگی تون سعی نکنين صورت مسئله رو پاک کنين!!! بپرين تو گود و با مشکلات دست به يقه شين!...اگه مدام ازشون فرار کنين و پشت ديگران قايم شين،اين مشکلاتن که هميشه سوارتون می شن!!!
يادمه يه حرف ديگه م زد که من اگه قبلا تو زندگی به کار می بردم از اون به بعد سعی کردم جدی تر بهش عمل کنم...گفت اگه می خواين خوب و راحت زندگی کنين و از زندگی تون لذت ببرين،سعی کنين از هرچيزی که دور و ورتون اتفاق ميوفته يه طنز بسازين و بهش بخندين!!!
می دونم ...خيلی سخته؛ولی غير ممکن نيست...واسه يه بارم شده امتحان کنين...باشه؟
غنيمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته ديگر نباشد!!!!!!!
***
هميشه اين واسم سؤال بوده که چرا انتقام؟؟؟... هيچوقت هم واسم قابل هضم نبوده! نمی گم فقط بخشش خالص...که اونم به جای خودش اونقدر توقعات جالب به دنبال مياره که نميشه جمعش کرد!!! اما گاهی هم می شه نديد گرفت... می شه از خير انتقام گذشت... من اعتقاد دارم فشاری که از گرفتن انتقام به آدم مياد خيلی بيشتر از فشاريه که به طرف مقابل مياد! خيلی وقتا کسی که داريم ازش انتقام می گيريم واسمون خيلی عزيزه...اما توی يه برهه زمانی(برهه رو درست نوشتم؟!) توی يه شرايط خاص ،کاری کرده که بدجوری ما رو رنجونده ! اونقدر که نمی تونيم ببخشيمش...اونجاس که ناخود آگاه آدم دلش می خواد کاری کنه که طرفش قدرشو بدونه! اما اکثر اوقات راهی که واسه رسيدن به اين خواسته طی می کنيم اشتباهه!... با انتقام ،هم اونو زجر داديم،هم خودمون از زجر کشيدن طرفمون ناراحت شديم!!!... البته تو حاشيه بگم که اگه کسی پيدا شه و از عذاب کشيدن ديگرون لذت ببره مريضه!!!...
ولی موضوع وقتی جالب تر می شه که طرف مقابل اصلا ندونه واسه چی داره تنبيه می شه!!!!پس لطفا قبلش يه هشدار بدين!
ولی از من می شنوين هميشه لذت بخشش رو به خودتون هديه بدين... بذارين به جای يه کينه شتری و پل های خراب شده ، شرمگينی طرف براتون بمونه!البته آدم بايد شعور پذيرش شرمندگی ديگران و داشته باشه ها!!!
می دونم که حتما ميگين هر کسی لياقت بخشش رو نداره...اما بحث من بحث همه ی آدما نيست... بحث کساييه که خيلی دوسشون داريم و حضورشون تو زندگيمون واجبه! کسايی که به دست آوردنشون خيلی سخته و از دست دادنشون خيلی...
***
تا حالا ريزش بارون و تو کوير ديدی؟...من امشب ديدم!!! هم قشنگ بود و هم....تاسف بر انگيز!...ولی کوير وجودم بدجوری به اين بارون احتياج داشت!!!....ازت ممنونم که سيرابم کردی....
يه سری ميان و اينجوری خودشون و سرگرم می کنن
:


يه سری ديگم اينجوری
:


مام که اين وسط
:

حالا هی شما بخواين به زور تو کله من بکنين که اين چيزا هنره و من ذوق هنری ندارم!!! تا آخر دنيام که بشينين بيخ گوش من قصه بگين،فايده نداره و من بازم می گم اين يعنی آخر بيکاری و الافی
!...آخه کدوم آدم سالمی می شينه با پرتقال و پاسور
خونه درست می کنه؟؟؟...البته اگه خيلی بخوای با ديد مثبت به قضيه نگاه کنی و نيمه پر ليوان و ببينی
می شه گفت که با يه همچين طرح جالبی می شه به کل مشکل بيکاری رو ريشه کن کرد
!ديگه نگين راه حل نداره ها!!!!
"اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت در آرند،بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند!!!"
(سقراط)
***
زل زده بودم تو آینه...اونقد به صورتم خیره شده بودم که یواش یواش قیافه م یادم رفت! مریم رفت و رفت و دور شد...شد واسم یه غریبه...یه غریبه که تو دادگاه وجودیم به محاکمه نشونده شده بود...یه غریبه که تو دایره ی قضاوت گیج می خورد! نگاهش کردم...از دور...و...
ترسیدم!!!!
به قول بهار،عزیزترین دوستم،...
"...گاهی وقت ها آدما تا یه روز قبل از لقب هایی که بهشون نسبت داده می شه،شاکی می شن...اما همون روز یه اتفاقی می افته که می فهمن همونی هستن که دیگران شناخته بودن!و بعد می فهمن که گاهی دیگران از خود مون به ما آگاه ترن!!!..."
و من از این آگاهی ترسیدم...و از بی خبری خودم...
(آندره ژيد)
***
خیلی دیر شده بود ! تموم خیابونو دویده بودم...ااومدم بپرم تو اتوبوس که دیدم ای بابا،بلیط ملیط در کار نیس...از اونجایی که ما خیلی با شخصیتیم و به جای بلیط پول نمی دیم،جلدی پریدیم جلوی باجه بلیط فروشی!(اشتباه نکنین؛ من پرنده نیستم!!!)یه هزاری گرفتم طرفشو و گفتم:"30 تا لطفا!"(قابل توجه بچه پولدارا!!!)آقاهه م 30 تا بلیط داد دستم و 400 تومان هم برگردوند...هی ما منتظر موندیم بلکه بقیه شو بده؛دیدیم نخیر! سرش به کار خودشه! یه بار دیگه به انگشتای دستم نگاه کردم ببینم مشکل از دست من نباشه...دیدیم نه بابا!10 تا انگشته!درسته!!!گفتم:"ببخشید! کم نیس؟" آهاقه فقط یه خنده ی لطیف و رمانتیک تحویلم داد!!! دوباره که به بلیط ها نگاه کردم تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم چه خاکی بر سر من و ملت شده!بلیط 20 تومنی!!!!!! با تاسف سرم و تکون دادم و رفتم...بازم حکایت،حکایت اسکناس های 2000 تومنیه!!!!چه غافلیم ماها!نشستیم و خبر نداریم چه آش جا افتاده ای دارن واسه مون می پزن!!! کی اهمیت می ده که وقتی می خوای سه تا بلیط مترو بخری به جای 195 تومن ،200 تومن باید بدی؟! از خساست نیست که به اون 5 تومن گیر دادم ها! ولی آخه حکایت یه روز و دو روزو یه نفر و دو نفر که نیس...قطره قطره جمع گردد!!! بی خیال بابا...مفت چنگشون،نوش جونشون!!!
ولی از همه چیز جالبتر نوشته های پشت بلیط ها بود!:
_ اتوبوس رسانه ای پویا!!!
_ همکاری و رفتار مناسب با رانندگان اتوبوس و سایر همشهریان نشانه ی رشد اجتماعی ماست! (آهان اینو حتما یادتون باشه!)
_ اتوبوس دومین رسانه تبلیغاتی کشور است! (والا من که هرچی این جمله رو بالا پایین می کنم نمی فهمم از چه جهت میگه!!!)
_ شهروند گرامی : هرگز به جای بلیط ، وجه نقد به رانندگان محترم شرکت پرداخت نفرمایید! (این یکی که واقعا توصیه جدیدی بود!من که تا حالا نشنیده بودم!!! فقط موندم ملت چرا اینقدر حرف گوش می دن!!!)
...
خلاصه که اون بلیط ها کلی اسباب خنده و البته تاسف رو جور کرد...ولی خواهشا سرتونو نکنین تو برف!!!
***
اينم ببينين!خيلی باحاله!!!...يکی از بر و بچ بانمک وبلاگی واسم فرستاده...قابل توجه اونايی که عشق خوانندگی دارن!!!
***
حرف اخر هم اینکه هرکی بیاد اینجا و نظر نده ایشالا کچل شه!!!(این تهدید و جدی بگیرین ها!!!!)
شاد باشین