تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
پنجشنبه 29 مرداد1383
38

. . .

تو نقطه بازی زندگی،

تا کی می خوای موازی من حرکت کنی؟!

چرخی بزن و خونه های خالی دلم رو نشونه دار کن!!!

+ 20:30 مرمر.
یکشنبه 25 مرداد1383
37

انگشت شصتم و می ذارم روی ناخن انگشت سبابه م...

حلقه ساخته شده رو می گيرم جلوی چشم راستم و...

چشم چپم و می بندم...

اوووووووم....

حالا بهتر شد!

فقط گل آفتابگردون و می بينم...

ديگه از کوير خبری نيست!!!

+ 20:29 مرمر.
سه شنبه 20 مرداد1383
36

يکم نزديک تر...بازم...يکم بيشتر...آهان!

تو!...آره تو...يکم قدتو کوتاه تر کن،بذار پشت سريت هم معلوم بشه!!!

بابا تو فکر کردی کی هستی اونجور رفتی رو منبر؟!درست وايسا...

ای بابا خانوم جون!اون بچه رو ولش کن!بذار گريه شو بکنه...کاری غير اين که بلد نيس!

تو چرا اون پشت قايم شدی؟!بيا جلوتر...آهان...خجالت نکش!تو نباشی که عکس يه چيزی کم داره...

چی؟...کی چرا نمياد؟...خدا؟!بابا خنگه!اگه خدا بياد که ديگه تو کادر جا نمی گيرين!!!

آماده اين؟!

يکم صميمی تر وايسين که همه بيوفتين...

حواستونم به پشت سرياتون باشه که به خاطر قد شما از افتادن تو ”عکس يادگاری بشر“ محروم نشن!...يه جای خالی هم واسه من بذارين!

آهان همونجا خوبه!

آماده؟!

ویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ....۱۰...۹...۸...۷.............۳...۲...۱!

۰۰۰

بازم من تو کادر جا نگرفتم!

≈≈≈≈≈≈≈

راستی!تو کجای عکس يادگاری بشر وايسادی؟!

+ 20:28 مرمر.
یکشنبه 11 مرداد1383
35

۰۰۰

- آره،تو!

- من؟!خوب...من...

- نه!!!تو چی؟!...شماها نگين...يه لحظه خواهش می کنم!بگو...تو چی؟!

- خودم می دونم.می خواستم تو رو امتحان کنم!!!

- نه!!!حالا بگو ببينم...چی چی گفتی؟!...نه!يه بار ديگه بگو!!

- خوب...می خواستم بگم...گفتم ديگه .گير نَده!اَه...

- بگو ببينم!...

- خوب می خواستم بگم ... گفتم...دوسِت دارم!!!

- دِ آخه همينه ديگه IQ!!!!چرا چيزی رو که بلد نيستی می گی؟!...

- !!!

۰۰۰

≠راستی ما وقتی می گيم ”دوست دارم“ می دونيم که چی داريم می گيم؟!می فهميم که با طرفمون چه می کنيم؟!...آره؟!...پس چرا پای عمل که می رسه...؟؟؟≠

≈بهار≈

?¿?¿?¿?¿?¿?¿?¿

خنده ها و شو خیهامون نذاشت...

غرور مسخره م که تو حضورت پررنگ تر می شه نذاشت...

نگاه شيطونت که هميشه منتظر اذيت کردنه نذاشت...

نذاشت که بگم شرمنده م از اينکه دست خالی اومدم!!!

تازه ۳۰۰ تومن هم ازت دستی گرفتم!

می بخشی م که؟!

نه؟!

≠مرمر≠

+ 20:28 مرمر.
پنجشنبه 8 مرداد1383
34

يه هفته صبر...

يه هفته؟!

         می دونی يعنی چی؟!

يه هفته يعنی ۷ تا شبانه روز!...يعنی ۷ تا ۲۴ ساعت!...يعنی ۷ تا ۱۴۴۰ دقيقه!...يعنی ۷ تا ۸۶۴۰۰ ثانيه!!! ثانيه هايی که هر کدوم يه سال طول می کشن!!!...

ولی نمی خوام اينجوری بهش فکر کنم!

می خوام يه جور ديگه بهش نگاه کنم...

يه هفته يعنی ۷ روز!...۷ روز از ۳۰ روز ماه!...یعنی فقط  ¼!!!...يه هفته يعنی ۷ روز از يه فصل!...يعنی هفت روز از ۶۰ روز!...يعنی فقط ⅛!!!...يه هفته يعنی ۷ روز از يه سال!...يعنی ۷ روز از ۳۶۵ روز!...يعنی فقط  يک پنجاه و دوم!!!...ديگه خودت حساب کن که چه جوری توی عمر ما گم می شه!!!...

آره!پس...

تحمل بايد!!!

مرمر

+ 20:26 مرمر. | 
جمعه 2 مرداد1383
33

گمشده بودم.هيچی نمی ديدم.فقط سياهی بود.هزاربار اسمش رو صدا کردم.دنبال دستهای قويش   می گشتم.دنبال نقطه ای بودم که شروع اش کرده بودم.آره من نقطه شروع ام رو گم کرده بودم.نگران بودم.  می لرزيدم.به فردا فکر می کردم.هيچی نمی ديدم.به ديروز فکر می کردم.فقط رنگ نگاهش رو می ديدم.من واقعآ گمش کرده بودم.....

بهم گفت:يادته؟اون اولش که شروع کردی.اون موقع هم می لرزیدی.اون اولشم تو گرداب ترديد غلت می زدی.اما شروع اش کردی.اگرچه از فردا هيچی نمی ديدم.چرا؟مگه چی ازش ديده بودی؟!..

چه سوالی!..پرتم کردبه عقب.رسيدم به همون نقطه گنگ و نامعلوم.هيچی نديدم.خاطراتم رو ورق زدم....رسيدم به اولين چيزی که نگاهم رو روش ثابت کرد.طرح چشمهاش...يک دفعه يادم اومد:

آری آغازدوست داشتن است

               گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

               که همين دوست داشتن زيباست

هنوز هم گم می شم.هنوزهم ترديدوترس از فردا مياد سراغم.اما زود پيدا

می شم.نمی گذارم ترديد رگ و ريشه ما از بين ببره.آخه نقطه شروع را پيدا کردم.

              تو چی؟توهم گم می شی؟!  

...بهار...

+ 20:25 مرمر.