تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
شنبه 23 آبان1383
50

۰۰۰

اين روزها واضح ترين تصويری که چشمام رو به تماشا می شونه، تصوير رقصان علامت سواليه که می چرخه و می چرخه و دور افکار من تار می تنه!!! 

و هر روزی که می گذره پيله ی اطراف منو محکمتر و غير قابل نفوذ تر می کنه...

هی تو!

فکر کردی نمی دونم سکون ،از تو يه مرداب می سازه؟!خوب می دونم...تو به جريان احتياج داری...و از اون بيشتر،اينو می دونم که جريان داشتن، درد داره!!سر به سنگ کوفتن و شکافتن داره...و اينم خوب می دونم که تو ساخته شدی تا يه رودخونه ی وحشی و پرتلاطم و پرجنب و جوش باشی!

ـ می دونستی گاهی از اينهمه شور و هيجانت می ترسم؟! ـ

...

دست توی دست همون علا مت سوال کذايی می ذارم و می چرخم...

می چرخم و می چرخم و...بنگ!!!محکم می خورم تو سينه ش!!...جبران خليل جبران...مهربون نگام می کنه...می دونم چی می گه...

"به يکديگر عشق بورزيد٬اما عشق را به بند نکشانيد!بگذاريد ميان با هم بودنتان فضايی و فاصله ای باشد.با يکديگر بخوانيد و برقصيد و شادمان باشيد،اما بگذاريد هريک از شما تنها باشد...در کنار هم بمانيد،اما نه چسبيده به هم!!"

...

دوباره نگاه می کنم...نيست!!!ديگه اثری از حضور خاکستری اون علامت سوال لعنتی  نيست...

فقط منم و تو..."خرگوش برفی قصه های من!!"

حالا يه حس جديد تو خونمه!نه...ديگه نمی خوام از تو يه پرنده کوچولوی معصوم بسازم...همونی که به پاش يه بنده...همونی که فکر می کنه آزاده و تا خود نور پرواز ميکنه...و بعد درست تو يه قدمی نور به جای اولش کشيده می شه!!!

نه!من به پای تو بند عشق و وابستگی نمی زنم!!

من اينجام ...مثل هميشه...در انتظار صعود تو!!اصلا خدا رو چه ديدی؟!شايدم خودمم باهات پريدم!

نگاه به دستای سردم نکن...اميد به گرمی وجود تو بستم!!

خوب نگاه کن!

اين منم...

هميشه نگرانت!!!

...مرمر...

 

+ 20:44 مرمر.
شنبه 16 آبان1383
49

 ≠گاهی وقت ها فکر می کنی تنهايی و بی کس؛

گاهی وقت ها تنهايی پنجه های خشن اش رو روی چهارديواری دلت می کشه؛

 اونموقع ست که صدای گوش خراشش نفست رو بند مياره، و بی قرارت می کنه...

 اونموقع شروع می کنی به مقايسه کردن؛

 چشم هات سرنوشت ديگران رو جستجو می کنه و تو غافل می شی؛ خودت رو يادت می ره!تنها چيزی که جلوی نگاهت طرح داره خوشی ديگرانه!! و خبر نداری که ديگران هم يه روزی مثل خودت بودن...فقط خوب نگاه کردن و عوض شدن.

 تو هم خوب نگاه کن!

 مطمئن باش يکی هست که تمام تنهايی هاتو به جون می خره...اون از هميشه به تو نزديک تره...

 می تونی حسش کنی...

خدا باهاته!!!...≠

بهار

************

چه طور گاهی حتی يه نوشته ی رو ديوار می تونه زندگی آدم و زير و رو کنه؟!...

يه نوشته که انگار مخاطبش فقط تويی!!!

- تا وقتی خدا هست،جايی برای نااميدی نيست!!! -

آره...انگار يادم رفته بود!!

مرمر

+ 20:43 مرمر.
یکشنبه 3 آبان1383
48

...منِ خسته...

...منِ آشفته و پريشون...

...منِ سرگردون...

...منِ گريون...

...منِ زرد...

...منِ سرد...

...منِ متهم!!!...

...منِ دو رو!!!...

...منِ دو به هم زن!!!...

...منِ آب زيرکاه!!!...

...منِ دروغگو!!!...

...منِ دهن لق!!!...

...منِ ...

باورم نمی شه اين منم!تو باورت می شه؟؟؟

من گم شده م!من توی اين برزخ و تاريکی گم شده م!!!

 آی مردم!

هيشکی نيست که منو پيدا کنه؟!

چقدر تو خوبی!چه قشنگ می تونی آدم و آروم کنی.اما کاش می دونستی که ...

- به خودم شک کردم!!! -

ولی من اين نيستم...به خدا نيستم!!!

دلم می خواد چشمام و باز کنم و ببينم که اين کابوس تموم شده...اين کابوسی که هرلحظه رنگ جديدی به خودش می گيره!!

چشمام باز بازن...اما برای اين کابوس پايانی نيست!

می دونی گاهی از ته تاريکی اين دالان چی و می بينم؟؟...

...تو جوجو رو از دست می دی...

                                ...جوجو تو رو...

                                     ... و من هردوتونو!!!...

حالا حق دارم بگم من بيشتر درد می کشم؟!

******

هيچوقت وبلاگم و اينقدر تلخ و سرد نديده بودم!نه....اين چارديواری جای غصه و نااميدی نيست!نمی خوام اين يه ذره جا رو هم که برای رسيدن به آرامش دارم از دست بدم...

شايد يه مدت دوری برام خوب باشه.آره...وقتی بر می گردم که همون مرمر قبلی شده باشم!!

******

چقدر دلم بارون می خواد...

 

+ 20:41 مرمر.