تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
سه شنبه 24 آذر1383
53

اصرار نکن...

بازی نمی کنم!

چون خوب می دونم

زندگی

فقط سياه و سفيد نيست!!

مرمر

 

+ 20:49 مرمر.
جمعه 13 آذر1383
52

کی گفته؟چرا به ذهنت راهش دادی؟..اين فکر توه؟!

نه!مطمئنم که نيست..تو هيچ وقت دوری رو دوست نداری!

تو نباشی؟!..تو نباشی تا ما باشيم؟!

مگه يادت رفته که تو ضلع سوم اين مثلثی؟!

مثلثی که اميد به چهارگوش شدنش هست!!!!

دلم نمی خواد فکر کنم که ضلع ديگه اين ماجرا يادش رفته.

دلم نمی خواد باور کنم وقتی بلند می گه..دو..و من

می پرم وسط حرفش و نمی گذارم بگه..دو به هم زن..از

ته دلش داره می گه...که اون موقع اگه بفهمم اينطوريه

دلم می گيره.چون می فهمم يادش رفته!!

يادش رفته که وجود تو بود.صرفآ وجود گرمای تو٬تو اون

روز سرد اميدم بود تا کنارش از دل سنگ ها رد بشم.

يادش رفته که کلی از سوءتفاهم ها رو هميشه حل

می کردی...می فهمم که هيچ وقت نفهميده تزريق منطق

تو به من٬مثلث رو ادامه داد و من و به جايی رسوند که

برای نبودش دلگير بشم.تا به روزی برسم که بدون حرفهای

تو و با خواست خودم از حس ام بگم....

که فهميدن همه اين ها منو به ترس می اندازه!

ترس يک رنگ نبودنش باهام...چيزی که همون روز اول ازش

به عنوان قول خواستم و گفت:باشه!حتمآ!!

بگو اينطوری نيست.بگو تا نگاه خاکستری سهم من نباشه.

باز هم بهم شربت اطمينان بده.بگو که از جايی اينو نشنيدی.

يعنی اگه خودش بدونه و از عمق دوستی ات باخبر باشه..

اگه بدونه که تو اکثر لحظه های ترديد و ترس ام نجاتم دادی

باز هم........؟!

نه!...فکر من اين نيست..من اينو نمی خوام!

اگه من مهمم تو بايد باشی!!!

***************

ـ خصوصی شد.شرمنده.اما گاهی لازمه..

ـ از همه ی باوفاها ممنونم . مرمر خوب..فقط رفته مسافرت..

پشت هيچستان!!!

ـراستی يکشنبه جات بدجوری خالی بود!!..آخه اين بار خيلی فرق می کرد!

درکه!

ـبهار-

+ 20:47 مرمر.
جمعه 6 آذر1383
51

         پشت کاجستان..برف.



برف..يک دسته کلاغ.


جاده يعنی غربت.


باد.آواز.مسافر.و کمی ميل به خواب.


شاخ پيچک.و رسيدن.و حياط.


من.و دلتنگ.و اين شيشه خيس.


می نويسم.و دو ديوار.و چندين گنجشک.


يک نفر دلتنگ است.


يک نفر می بافد.


يک نفر می شمرد.


يک نفر می خواند.


زندگی يعنی يک سار پريد.


از چه دلتنگ شدی؟!


دلخوشی ها کم نيست:مثلآ اين خورشيد.


کودک پس فردا.


کفتر آن هفته.


يک نفر ديشب مرد.


و هنوز نان گندم خوب است.


و هنوز آب می ريزد پايين.اسب ها می نوشتند.


قطره ها در جريان


برف بر دوش سکوت


و زمان روی ستون فقرات گل ياس.


سهراب سپهری


***********


بها نه هام کمکم نمی کنن...


ای کاش می ديدی...


کاش حضورت پر رنگ تر از خيالت بود.


حتی اگه نگاهت رو به انتهای يک خيابون


سر می دادی!!!


هستی.اما دل بهونه حضورت رو حتی تو


دنيای مجازی خوب هجی می کنه!


گيجم کردی.


اما باز هم منتظر می مونم...


يادت باشه:


با تو حکايتی دگر اين دل ما به سر شود!!

 -بهار-

+ 20:45 مرمر.