به پايان آمد اين دفتر،
حکايت همچنان باقی ست...
دروغه اگه بگم ديگه نمی نويسم...
دروغه اگه بگم ديگه به کسی سر نمی زنم...
دروغه اگه بگم دلم تنگ نمی شه...
آخه يه سال و ۱۳ روز کم زمانی نيست!!!
اما شايد بهتر باشه منم اسباب کشی کنم...برم جايی که نه کسی منو بشناسه که مجبور به خودسانسوری باشم...نه جای کسی و تنگ کرده باشم که بخواد کليد چارديواری مو بدزده!!
کسی که منو فهميده باشه،راحت پيدام می کنه...
جای دوری نمی رم...
شايد اينم يه جور قايم موشکه!
اينبار تو چشم بذار...
- ”۱۰...۲۰...۳۰...“...!
*****
پ.ن:خداحافظ کوچولوی بی آزار من...
مرمر
من هر پرت کردنی رو نشون نخواستن و دور انداختن نمی دونم.
امتحان کن!
اونوقت می بينی که با همون شدتی که پرتم کردی،پيشت بر می گردم...
درست عين بومرنگ!!!
-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-
دلم بهونه سبزی برگای توی دستتو داره...
بهونه بوی اسکناس نو که فقط تو رو يادم مياره...
بهونه نگاه مهربونت رو که از دور بهم می دوختی...
نگاهی که در انتظار ديدن خنده ی من می شست...
بهونه مردونگی بوسه هات...
بهونه ليزی صورت تيغ زده ت...
بهونه خنده های بلندت...
بهونه گرمی حضورت بين ديد و بازديد های عيد...
خوردن يواشکی شکلات ها...
و حرص خوردن ما که واست خوب نيست!!!
راستی حالا شکلات می خوری؟؟؟
چقدر دلم بهونه حضورتو داره...
کاش بودی...!
-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-:-
پ.ن:چقدر عيدی گرفتين؟
*مرمر*