تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
چهارشنبه 30 آذر1384
81

۱.شايد تو توی بهار عشق جوونه بزنی٬

ولی اوج دلدادگی من توی پاييز عشقه!!

آره می دونم...

اين يعنی اينکه هميشه دير می رسم...

اما قبول کن خيلی هم تقصير من نيست!!

آخه منم مريم ام ديگه!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ.ن: مريم گل پا ييزه آخه!

 

۲.وقتی دلت می گيره چيکار می کنی؟

آهنگ گوش می دی؟

می ری بيرون قدم می زنی؟

سه کنج ديوار می شينی و گريه می کنی؟

توی کتابات غرق می شی؟

با خدا درد دل می کنی؟

می ری تو نت و چت می کنی؟

به دوستات زنگ می زنی؟

بالشت و محکم بغل می کنی؟

می نويسی؟

نقاشی می کنی؟...

پس چرا هيچکدوم واسه من جواب نمی ده؟؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ.پ.ن:دارم پير می شم.................

مرمر

+ 21:30 مرمر.
جمعه 18 آذر1384
80

همه چيز زير سر همون چيزيه که ۲۱ گرمه!

همون ۲۱ گرم ناقابل که توی واحد وزن ما به حساب نمياد...!

۲۱ گرم... وزن يه سکه ی ۵ سنتی... وزن يه مرغ مگس خوار... يه تيکه شکلات... می گن درست در لحظه ی مرگ ۲۱ گرم از وزن هرکس که داره می ميره کم می شه...

فقط همون ۲۱ گرميه که می تونه دنيا رو زير و رو کنه...

می تونه داستان پروتئين عشق رو باطل کنه!

 همون ۲۱ گرميه که بهت می فهمونه

با اونی که صورتش زير سفيدی ملحفه پنهون شده

فرق داری!

اون ۲۱ گرمی ناقابل مسئول همه ی حسهای توه...

همه ی افکارت...

همه ی حرکاتت!

مراقب ۲۱ گرمی ت باش!!

*************

پ.ن:

 ۲۱ گرم=وزن روح!(قابل توجه آقايون بی سواد!)

مرمر

+ 21:28 مرمر.
شنبه 12 آذر1384
79

حرکت من،

يه فوروارد از حرکت خودت بود!

فقط دوتا تفاوت داشت:

۱.تو بی خبر ،دوستی مون و قلم گرفتی...

من با اطلاع قبلی!

۲.وقتی برگشتی چراغ رابطه ی من هنوز روشن بود...

اما من نرفته از فرندليست قلبت پاک شده م!

چه بازی منصفانه ای!!

اما می دونی؟

دنيا کوچيکه...

خيلی کوچيک!!

يه روز دوباره بر می گردی و می بينی که...

...

...

...

چراغ رابطه ی من هنوز روشنه!!:)

**********

پ.ن۱:ا ينجای گلوم گير کرده بود که بگمدقيقا ا ين نقطه! می بينی؟

پ.ن۲:ا ين روزا عجيب مهربون شده م!! نمی دونم چمه!! کسی دکتر خوب نمی شنا سه؟؟

مرمر

+ 21:28 مرمر.
دوشنبه 7 آذر1384
78

 

اگه من توی ۹۰۵ سال پيش(!) يه رقاص بودم يا يه خواننده يا يه بازيگر،

اگه من توی ۹۰۵ سال پيش مثل يه دانشمند فکر می کردم و هميشه دنبال تعبير و تفسيرهای جديد بودم٬

اگه من توی ۹۰۵ سال پيش مورد سوء استفاده ی محيط اطرافم قرار می گرفتم،

اگه من توی ۹۰۵ سال پيش به خاطر دانسته هام محترم شناخته می شدم،

اگه من توی ۹۰۵ سال پيش ياد گرفتم که سحر و جادو حتی توی ساده ترين و معمولی ترين اتفاقات دنيا نهفته س،

و اگه من توی ۹۰۵ سال پيش يه ساحر بودم که قدر سحر لحظه هام و می دونستم٬

دليلی نمی شه که الآن کمتر از ۹۰۵ سال پيش باشم!!

پس من بايد تا قبل از اينکه روحم رو به کس ديگه ای ببخشم حداقل به اندازه ی ۹۰۵ سال پيشرفت کرده باشم!!!

مگه نه؟

هيچ دلم نمی خواد از روی نفر بعد شرمنده باشم!!!

∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞

پ.ن:

اينجــــــــــــــــــــــا  بهت می گه روحت واسه ی اولين بار کجا متولد شده و چجور آدمی بوده!

البته اگه به نظريه ی تناسخ اعتقاد داشته باشی!!

مرمر

+ 21:26 مرمر.