مامان می گفت:
توی دل هر اناری يه دونه ی بهشتی وجود داره...
اگه اونو بخوری حتما می ری تو بهشت!
و اينگونه شد
که تمام زمستون های بچگی من ٬
در تلاشی بی پايان ٬
برای پيدا کردن دونه بهشتی گذشت...
و حالا از وقتی بزرگ شدم٬
زمستون ها خالی از نگاه کنجکاوانه ای شدن٬
که همه ی دونه های درخشان رو با دقت زير و رو می کرد ٬
و لذت چشيدن شيرينی انار رو می فهميد!
حالا درک می کنم که...
گاهی بايد دل به دروغ های قشنگ سپرد٬
تا شيرينی زندگی رو حس کرد...
شايد روزی به کودکم ياد دادم٬
تموم دونه های انار زندگی رو بخوره ٬
تا مبادا اون دونه بهشتی رو از دست بده!
شايد اون مثل من بازيگوشی نکنه ٬
و بعد حسرت دونه های گمشده رو نخوره...
××××××××××××××××××
پ.ن:به من دروغ بگو!
دروغ های قشنگ بگو!
بگو...
بگو...
مرمر
عشق ٬
تنهايی رو دور نمی کنه٬
اون رو کاملتر می کنه!
...
و من هر روز که می گذره٬
تنها و تنها تر می شم...
*****************
پ.ن: تنها یی هميشه م بد نيست!
هميشه م خوب نيست!
پ.پ.ن:يکی از آرزوهای من:
کار کردن توی شهر کتاب!!:)
(چه ربطی داشت الان؟؟!)
مرمر
که هميشه در حال درک کردن شرايط ديگرانه٬
ديوارت از همه ی ديوارها٬
کوتاه تر می شه!!!!!!!!!!!
،،،،،،،،،،،،،،
پ.ن:چند تا آجر داری به من قرض بدی؟!
،،،،،،،،،،،،،،
۶ دی
خداحافظ ۲۰ سالگی!!...
پ.ن:جيرجيرک به خرس می گه: دوست دارم!
خرس می گه: الان وقت خو ا ب زمستو نيه.بعدا صحبت می کنيم.
خرس رفت خوابيد.
ولی تمی دونست عمر جيرجيرک ۳ روزه!!!
مرمر