انگاری ديگه فايده نداره!
خرگوش هم که باشی٬
بازيگوش هم که نباشی٬
به خودت مغرور هم که نشی٬
زير سايه درخت هم که خوابت نبره٬
تمام مسير رو هم که بدويی...
بازم اين لاک پشت ها هستن که
روبان پايان مسابقه رو
پاره می کنن!!!
از بس که تو ساده ای !!
...
نمی بينی اسکيت پاشونه؟؟؟؟
پ.ن:
يکی بياد بزنه منو شايد يکم درس بخونمممممممم!
مرمر
فرقی نمی کنه کی باشی٬چی کاره باشی٬تو چه پست و مقامی باشی.همه ی ما آدما جوجه هايی هستيم که تمام عمرمون رو پی پيدا کردن چيزی برای خوردن ٬روی زمين حروم می کنيم!و اونقدر سرمون پايينه که هيچی از دنيای اطرافمون نمی بينيم!اصلا مهم نيست چی به نوک اون جوجه ايه که داره سريع می دوه تا شکارش رو به تنهايی نوش جون کنه!!مهم اينه که با تمام قدرت دنبالش کنيم تا شايد بتونيم اونو ازش کش بريم!روی سر هم می پريم و ضعيف تر ها رو له می کنيم!جيغ می کشيم و راه رو جلوی هم سد می کنيم!و وقتی موفق شديم٬تازه يه گوشه وايميسيم و می بينيم يه تيکه کاغذ بيشتر نبوده!D:
می چرخيم و می گرديم و می پاشيم و می خوريم و گاهی هم کثافت های خودمون رو با مواد غذايی مون اشتباه می گيريم!!بعد راست وايميسيم و گردن تکون می ديم٬بلکه اونهمه غذايی که نه از سر گرسنگی٬که از سر حرص(!)٬خورديم٬از گلومون پايين بره!شکم که پر می شه نوبت رفع عطش با آبيه که پاهامونم توش می شوريم!و لميدن توی آفتاب ...و گوله شدن با همونايی که چند لحظه قبل با لذت حقشون رو می خورديم!انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!حتی لَخت تر از اونی هستيم که بخوايم حقمون رو بگيريم!پس با لذت به خواب جوجه ای فرو می ريم...
و خواب می بينيم که آدمهايی هستيم که دارايی هامون رو به سختی با خودمون خرکش می کنيم و در حال فرار از دست کسايی هستيم که کاری ندارن جز نوش جون کردن حاصل دست رنج ديگران!!
خوب بخوابيد که از پشت خميده ی گربه ی در کمين بی خبريد!!!
پ.ن:اينا تراوشات ذهنی يه دختر بيکار بعد از سر کردن يک ماه و اندی در کنار ۴ تا جوجه س!!!D:
پ.پ.ن:
ما تماشاچيانی هستيم،
که پشت درهای بسته مانده ايم!
دير آمده ايم!
خيلی دير...
پس به ناچار
حدس می زنيم،
شرط می بنديم،
شک می کنيم...
و آن سو تر
در صحنه
بازی به گونه ای ديگر در جريان است!!
حسين پناهی
سیبی خورد به سر نیوتن و جاذبه زمین کشف شد!
و من هر روز پرت می شم توی زندگیت!
نه اینکه مثل سیب، سرخ و گرد باشم!
دست خودم نیست!
تو(!)،من و جذب می کنی!
پ.ن: به دلايل شخصی پست قبل شديدا سانسور شده بود!
اجازه هست اصل حرف و بگم؟
می شود از پشت پنجره ی خیال
رفتنت را از بر کرد
زیر نم باران چشمها
دست ها توی جیب
سوت زنان
توی تاریکی کوچه های سکوت
گم شد...
نه!
انتظاری نیست!
من دستهایت را رها نکردم،
تا تو دنبالم بگردی...
تو، دستهات را باز کردی،
من، سقوط کردم!
پیدا می شوم...
جای دوری نیستم...
همینجاهام...
میان روزمرگی های تو...
کاش می دیدی ام!!!!
همیشه کنارت بوده م...
آنقدر که حضورم
مثل چسبندگی همیشگی سایه ات
عادی شده!!!
مرمر
همیشه کنارت بوده م...
اونقدر که حضورم
مثل چسبندگی همیشگی سایه ت
عادی شده!!!