از تماشات سیر نمی شوم
از برای آنکه
مَردم را در تو می بینم
که با من گام برمی دارد٬
می دود٬
می ایستد٬
پیر می شود٬
خم می شود٬
اما
بازوی حمایتگرش هرگز
حلقه اش را از دور لرزان تنم
آزاد نمی کند...
مَردم را در تو می بینم
که پیوسته می رقصد و
می رقصد و
می رقصد٬
با هر ساز من...
مردی که با من می نشیند٬
بر می خیزد٬
و گره اخم هام را
به بوسه ی لبخند می گشاید....
مردم را در تو می بینم
و از تماشاش٬
از تماشات٬
سیر نمی شوم!
شادی ها را ببین
که با چه سرعتی
بین انگشت های بی توجهی ما
پر پر می شوند!
و بغض های لعنتی...
آه...بغض های لعنتی
که مثل علف هرز
روی تمام ثانیه هامان
ریشه دوانده اند!
آغوشت را باز کن...
ترسیده ام...!
به رویا
در آغوشم کشیدی...
به روبا
حسودی ام شد!
پ.ن: مهربانی در رویا ها؟
تلخی به وقت بیداری؟!