تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
شنبه 23 شهریور1387
173

تشنگی کشیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را بی هدف چرخیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را!
با دلی که پیاده بود
و کفش هایی که کف نداشت...
با بغضی که شوری ش تشنه ترم می کرد...
من اینهمه راه ٬پی باریکه آب آمده بودم
اما به دریا رسیدم!

تشنه نیستم دیگر...
دلم خسته نیست
و کفش های تازه گرفته ام...
گره کور بغضم باز شده ست...
اما گاه
دلم عجیب
              -عجیب-
برای آنهمه صبر و تشنگی و تنهایی تنگ می شود...
این خوب است یا بد؟

+ 7:0 مرمر. | 
چهارشنبه 13 شهریور1387
172

کلاه بر سر می گذارم...
آرزو در دلم می سازم...
شمع فوت می کنم...
تو تنها
تماشا کن مرا.
اگر خواستی
تشویق هم خوب است!
یا حتی
اگر بگویی:
               "میلادت مبارک!"

آری...
میلادم مبارک...
که بـ ـه د نـ ـیـ ـا آ مـ ـد ن تـ ـو
عین تولد دوباره من است!

پ.ن: هپی برث دی تو یو مای دیر وان!

+ 23:36 مرمر. | 
پنجشنبه 24 مرداد1387
171
همیشه
بهانه ای برای دلتنگی هست...
پنجشنبه 27 تیر1387
170

د لـ ـخـ ـو ر ی
دلتنگی را می کُشد....
د لـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی
دلخوری را!!

پ.ن: من دلتنگم٬ تو دلخور!

+ 6:39 مرمر. | 
یکشنبه 9 تیر1387
169

خدای بعضی ها
مثه کت و شلوار پلو خوری ه!
فقط وقتی از کمد در میاد
که احتیاج باشه!

+ 23:43 مرمر. | 
شنبه 8 تیر1387
168

ای کاش هنوز هم
 زخم ها
-هرچقدر عمیق-
با بوسه های مادرانه
خوب می شدند...

چهارشنبه 22 خرداد1387
167

خورشید
انرژی اش را
گدایی نمی کند!
هرچه هست
فعل و انفعالات درونی ست و
انفجارات گدازه ای و
سوزشی مداوم...

همچون خورشید
می سوزم و
انرژی ام را می بخشم...
می بخشم...
می بخشم...
تا تمام شوم!
                   تمام...

پ.ن: جلو نیا! خاکستر می شوی!

+ 8:58 مرمر. | 
دوشنبه 20 خرداد1387
166
مي کارمت...
درون گلدان صورتي احساسم...
مي نشانمت آرام
روي تاقچه چشمم...
هواي هواي اين روزها را داشته باش
بادي نيايد
از چشمم بيوفتي!!
+ 19:34 مرمر. | 
یکشنبه 5 خرداد1387
165

آموختم
از صداقت فرزند خواهرم
که حقیقت دوست داشتن
به دانش بالای ریاضی نیست!
مهم
بخشش تمام باوری ست
که داری....
.
.
.
.
۲ تا
دوست می دارمت...
از ۲ تا!
مسئله اینست!!

+ 0:36 مرمر. | 
یکشنبه 29 اردیبهشت1387
164
از تماشات سیر نمی شوم...
نه از برای مستی چشمهات٬
یا سرخی لبخندت...
نه از برای سرو قامتت٬
یا مهربانی پیچ موهات...

از تماشات سیر نمی شوم
از برای آنکه
مَردم را در تو می بینم
که با من گام برمی دارد٬
می دود٬
می ایستد٬
پیر می شود٬
خم می شود٬
اما
بازوی حمایتگرش هرگز
حلقه اش را از دور لرزان تنم
آزاد نمی کند...

مَردم را در تو می بینم
که پیوسته می رقصد و
می رقصد و
می رقصد٬
با هر ساز من...
مردی که با من می نشیند٬
بر می خیزد٬
و گره اخم هام را
به بوسه ی لبخند می گشاید....

مردم را در تو می بینم
و از تماشاش٬
از تماشات٬
سیر نمی شوم!

+ 0:52 مرمر. | 
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387
163

شادی ها را ببین
که با چه سرعتی
بین انگشت های بی توجهی ما
پر پر می شوند!
و بغض های لعنتی...
آه...بغض های لعنتی
که مثل علف هرز
روی تمام ثانیه هامان
ریشه دوانده اند!

  آغوشت را باز کن...
  ترسیده ام...!


 

+ 13:57 مرمر. | 
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387
162

 

 

 

 

به رویا
در آغوشم کشیدی...

به روبا
حسودی ام شد!

پ.ن: مهربانی در رویا ها؟
        تلخی به وقت بیداری؟!

+ 7:18 مرمر. | 
شنبه 24 فروردین1387
161

بوق نزن!
ماشین ها
به احترام نم چشم هایی ایستاده اند
که بزرگترین نگرانی شان
پریدن سرخی چراغ و
باز شدن گره دست هاست...

گاه
آرزوها
چقدر کوچک٬
چقدر دست نیافتنی
می شوند...

+ 11:6 مرمر. | 
جمعه 2 فروردین1387
160
اگر
ماهی های کوچک اسیر تُنگ
رقصِ هنگام تحویل را
فراموش نمی کردند٬
ایمان می آوردم
به تغییر ناگهانی و
نجات نوع بشر و
 حَوّل حالنا الی احسنِ الحال!
.
.
.
ماهی هم
ماهی های قدیم!!

پ.ن: هپی نیو یر!

+ 10:57 مرمر. | 
سه شنبه 7 اسفند1386
159

 

قلمویت را بردار
به رنگ یادت آغشته کن.
طرح نخواهم به روی لوح دل
بگذار رنگ یادت
در وجودم پخش شود!
بگذار
همه "تو" باشم و بس!

+ 8:13 مرمر. | 
شنبه 27 بهمن1386
158
می دانی؟
دلتنگی مثل گدای معتاد سر خیابان می ماند!
می آید مثل چسب
مثل بختک
مثل سرطان یقه آدم را می گیرد!
بعد تا تو بیایی با خودت
حست
غرورت
لجبازی ات کنار بیایی
خودش را گم و گور کرده و
جایش را به دلخوری بی دلیل داده است!
تا چشم باز کنی می بینی
جای آنهمه دلتنگیِ حاصل دوست داشتن
یک دنیا بغض و حرص نشسته!

باید تو را ببینم
پیش از آنکه در آه هایم بسوزی...!!

+ 12:38 مرمر. | 
چهارشنبه 12 دی1386
157
برف باشد،
باران،
یا آفتاب...
چتر نمی خواهم!
بگو زبان را
از نو بنویسند،
"امنیت"
حصار دست های توست
آقای من!

پ.ن: صبح یه روز برفی و جای خالی تو که بدجوری دهن کجی می کنه...

+ 12:14 مرمر. | 
پنجشنبه 22 آذر1386
156
حرارت
دیگر
از آنِ آتش نیست...
وقتی
نگاه تو
مرا
می سوزاند!!

پ.ن: عزیز دل....

+ 21:47 مرمر. | 
سه شنبه 29 آبان1386
155

حسرت های فصلی
www.foto.irزیر بارش آسمان پاییز
در دلم
دوباره جوانه می زنند...
اما
نه باران آنقدرها وفای ماندن دارد
نه جوانه ها آنقدر میل روییدن
تا تبدیل به آرزو شوند...
حسرت
چیزی نیست
که امید را بشود به او گره زد
حسرت
باید آرزو شود
تا دنبالش دوید...

 

پ.ن: انقدر چشم انتظار آمدنت می گذاری ام٬ که وقتی سرزده و بی خبر سر می رسی٬ فقط می توانم نفسم را در سینه حبس و چشمهام را گشاد و لب هام را به هم دوخته کنم و از پشت گرمی اتاق و پنجره قدی رقصیدنت را به تماشا بنشینم...فقط می توانم آنقدر شوکه باشم که حتی فراموش کنم تو را باید بی واسطه لمس کرد...

...باران...


 

+ 18:46 مرمر. | 
سه شنبه 15 آبان1386
154
آمدم
نبودید
بودم
نیامدید!
می شود بگویید
گورتان را
در کجای این راه
گم کرده اید؟!
شاید من
نشان ای داشته باشم!!
+ 23:21 مرمر. |