نـ ـد ا شـ ـتـ ـن آدم هایی که دوستشون داری
از د ا شـ ـتـ ـن آدم هایی که یه وقتی دوستشون داشتی
خیلی آسون تره!
بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است...
فروغ فرخزاد
می خواستم نباشم که دلتنگم بشی...
وقتی نیست شدم فهمیدم حالت دومی هم هست...
فراموشم کردی!
پ.ن: مخاطب خاص دارد!

تو را
دوباره و سه باره و چندباره از دست دادم...
نمی دانم آیا امشب هم
خدا را برای داشتن موقت تو
به زحمت بیاندازم یا نه!

تو
تنها تو می توانی
کسره را برداری
و مرا
از میان اینهمه گِل چسبناک
به سمت گُل زار
هدایت کنی...
این روزها
سیب ها و پرتقال ها هم
برچسب می خورند...
دیگر
چه انتظاری
از من ِ دوپا؟!
و من گویا
تنها حاصل ازدواج کرگدن و لاکپشت ام!
که از پدرم
پـ ـو سـ ت کـ ـلــ ـفـ ـت٬
و از مادرم
لـ ا کـ ـی بـ ـز ر گ٬
به ارث برده ام!!

تلاش بیهوده ای بود
انکار حس "حسادت"...
همچون زباله ای که
عطر نامعطر خود را
منکر شود!
چهــــــــــــــارشنبه ســـ ـــو ر ی
یا
چهـــــــــــــارشنبه ســـ ـــو ز ی؟
مسئله اینست!

"بهترین" و "بدترین"
دو روی یک سکه اند...
"بهترین" اتفاق ها را نمی خواهم
وقتی
با ناپدید شدنشان
"بدترین" ها
مرا در آغوش می گیرند...!!
پ.ن: "بدترینی" بدتر از حسرت "بهترین" هم هست؟!
سکوت
سرشار از ناگفته هاست...
سرشار از
فحش های آب نکشیده
برای کسانی که می دانی
ارزش شنیدن فحش های تو را هم ندارند!!
پ.ن: آخ که چقدر سکوت خوب است!!!
بوسه بهانه ست...
رویا نبودن حضور تو را
به قلب لرزانم اثبات می کنند٬
لب های ترک خورده من...
پ.ن: مثل بارانی٬ روی تن پاییزی شهر...
حجم ِ داشته هایی که
جـــ ـمـــ ــع می شوند...
عطر ِ خاطراتی که
پـــ ـخـــ ـش می شوند...
پ.ن: خداحافظ سر پناه کودکی ها...

کوچک بودم
شاید هم ظریف و بی پناه...
سایه می خواستم
ندیدی ام اما!
دلم شکست...
قد کشیده ام
خودم سایه ای شده ام
بلند بالا و خنک!
اما سوی تو پهن نیستم!!
سوی تویی که فکر می کردی
همیشه آفتاب
برایت ملایم و بهاری ست!
پ.ن: سوختنت برایم مهم ست...منکر نمی شوم. اما خودت مرا خم کردی...به سمت "دوری"!
تشنگی کشیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را بی هدف چرخیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را!
با دلی که پیاده بود
و کفش هایی که کف نداشت...
با بغضی که شوری ش تشنه ترم می کرد...
من اینهمه راه ٬پی باریکه آب آمده بودم
اما به دریا رسیدم!
تشنه نیستم دیگر...
دلم خسته نیست
و کفش های تازه گرفته ام...
گره کور بغضم باز شده ست...
اما گاه
دلم عجیب
-عجیب-
برای آنهمه صبر و تشنگی و تنهایی تنگ می شود...
این خوب است یا بد؟