تشنگی کشیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را بی هدف چرخیده بودم...
تمام بیابان های تنهایی را!
با دلی که پیاده بود
و کفش هایی که کف نداشت...
با بغضی که شوری ش تشنه ترم می کرد...
من اینهمه راه ٬پی باریکه آب آمده بودم
اما به دریا رسیدم!
تشنه نیستم دیگر...
دلم خسته نیست
و کفش های تازه گرفته ام...
گره کور بغضم باز شده ست...
اما گاه
دلم عجیب
-عجیب-
برای آنهمه صبر و تشنگی و تنهایی تنگ می شود...
این خوب است یا بد؟
کلاه بر سر می گذارم...
آرزو در دلم می سازم...
شمع فوت می کنم...
تو تنها
تماشا کن مرا.
اگر خواستی
تشویق هم خوب است!
یا حتی
اگر بگویی:
"میلادت مبارک!"
آری...
میلادم مبارک...
که بـ ـه د نـ ـیـ ـا آ مـ ـد ن تـ ـو
عین تولد دوباره من است!
پ.ن: هپی برث دی تو یو مای دیر وان!
د لـ ـخـ ـو ر ی
دلتنگی را می کُشد....
د لـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی
دلخوری را!!
پ.ن: من دلتنگم٬ تو دلخور!

خورشید
انرژی اش را
گدایی نمی کند!
هرچه هست
فعل و انفعالات درونی ست و
انفجارات گدازه ای و
سوزشی مداوم...
همچون خورشید
می سوزم و
انرژی ام را می بخشم...
می بخشم...
می بخشم...
تا تمام شوم!
تمام...
پ.ن: جلو نیا! خاکستر می شوی!

آموختم
از صداقت فرزند خواهرم
که حقیقت دوست داشتن
به دانش بالای ریاضی نیست!
مهم
بخشش تمام باوری ست
که داری....
.
.
.
.
۲ تا
دوست می دارمت...
از ۲ تا!
مسئله اینست!!
از تماشات سیر نمی شوم
از برای آنکه
مَردم را در تو می بینم
که با من گام برمی دارد٬
می دود٬
می ایستد٬
پیر می شود٬
خم می شود٬
اما
بازوی حمایتگرش هرگز
حلقه اش را از دور لرزان تنم
آزاد نمی کند...
مَردم را در تو می بینم
که پیوسته می رقصد و
می رقصد و
می رقصد٬
با هر ساز من...
مردی که با من می نشیند٬
بر می خیزد٬
و گره اخم هام را
به بوسه ی لبخند می گشاید....
مردم را در تو می بینم
و از تماشاش٬
از تماشات٬
سیر نمی شوم!
شادی ها را ببین
که با چه سرعتی
بین انگشت های بی توجهی ما
پر پر می شوند!
و بغض های لعنتی...
آه...بغض های لعنتی
که مثل علف هرز
روی تمام ثانیه هامان
ریشه دوانده اند!
آغوشت را باز کن...
ترسیده ام...!
به رویا
در آغوشم کشیدی...
به روبا
حسودی ام شد!
پ.ن: مهربانی در رویا ها؟
تلخی به وقت بیداری؟!
بوق نزن!
ماشین ها
به احترام نم چشم هایی ایستاده اند
که بزرگترین نگرانی شان
پریدن سرخی چراغ و
باز شدن گره دست هاست...
گاه
آرزوها
چقدر کوچک٬
چقدر دست نیافتنی
می شوند...
اگرپ.ن: هپی نیو یر!
قلمویت را بردار
به رنگ یادت آغشته کن.
طرح نخواهم به روی لوح دل
بگذار رنگ یادت
در وجودم پخش شود!
بگذار
همه "تو" باشم و بس!
باید تو را ببینم
پیش از آنکه در آه هایم بسوزی...!!
پ.ن: صبح یه روز برفی و جای خالی تو که بدجوری دهن کجی می کنه...
حسرت های فصلی
زیر بارش آسمان پاییز
در دلم
دوباره جوانه می زنند...
اما
نه باران آنقدرها وفای ماندن دارد
نه جوانه ها آنقدر میل روییدن
تا تبدیل به آرزو شوند...
حسرت
چیزی نیست
که امید را بشود به او گره زد
حسرت
باید آرزو شود
تا دنبالش دوید...
پ.ن: انقدر چشم انتظار آمدنت می گذاری ام٬ که وقتی سرزده و بی خبر سر می رسی٬ فقط می توانم نفسم را در سینه حبس و چشمهام را گشاد و لب هام را به هم دوخته کنم و از پشت گرمی اتاق و پنجره قدی رقصیدنت را به تماشا بنشینم...فقط می توانم آنقدر شوکه باشم که حتی فراموش کنم تو را باید بی واسطه لمس کرد...
...باران...