انتظاری نیست...
توی روزگاری
که آشغال گوشت ها
سهم کلاغ ها می شن و
سر گربه ها
بی کلاه می مونه،
توی روزگاری که
قالب پنیر و صابون
حرص و طمع کلاغ ها رو
ارضا نمی کنه،
من هم
بی خیال این طعمه می شم و
می رم پی لقمه ای که
از گلوی توی سیاه سوخته ی بدصدا
پایین نره!
پ.ن: با دم من بازی نکن!
<مرمر>