تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
یکشنبه 21 تیر1383
31

اصلا حس آپديت کردنم نيست!نپرس چرا چون حس جواب دادن هم نيست!!!

فقط اينکه امروز يه روز وحشتناک و گذروندم؛وحشتنـــــــــــــــــــــــــــاک!!!

از اون روزايی بود که خورشيد از غرب در مياد!از همون روزايی که همه دنيا دست به دست هم می دن که تو يه روز مزخرف و بگذرونی!!!

می خواستم داستانشو بنويسم تا حداقل شماها يه دل سير بخندين و شاد شين!!!اما به خاطر يه سری مسائل شخصی نمی گمتنها قشنگی امروز اين بود که بالاخره امتحانای لعنتی تموم شدن / منم به جمع آزادگان پيوستم!

اينهمه چرند گفتم که آخرش اينو در مورد پست قبلی بگم...

اگه دقت کرده باشين پايين قسمت ”حرف اول“ نوشتم : بهار!اين خانومی گل بهترين دوست منهفعلا هم افتخار داده و مهمون چارديواری من شدهاينو گفتم که تعجب نکنين که چه عجب!اين مرمر خانوم يه چيز قشنگ نوشت!!!

تا اطلاع ثانوی هم از آپديت خبری نيست!برين خوش باشين و با دمتون کيلو کيلو گردو بشکونين که اين مرمر خانوم حالش گرفته س و تا چند وقت چرند تحويل نمی ده!!!

فعلا خداحافظ

+ 20:23 مرمر.