اصلا حس آپديت کردنم نيست
!نپرس چرا چون حس جواب دادن هم نيست!!!
فقط اينکه امروز يه روز وحشتناک و گذروندم؛وحشتنـــــــــــــــــــــــــــاک!!!
از اون روزايی بود که خورشيد از غرب در مياد!از همون روزايی که همه دنيا دست به دست هم می دن که تو يه روز مزخرف و بگذرونی!!!
می خواستم داستانشو بنويسم تا حداقل شماها يه دل سير بخندين و شاد شين!!!
اما به خاطر يه سری مسائل شخصی نمی گم
تنها قشنگی امروز اين بود که بالاخره امتحانای لعنتی تموم شدن / منم به جمع آزادگان پيوستم!
اينهمه چرند گفتم که آخرش اينو در مورد پست قبلی بگم...
اگه دقت کرده باشين پايين قسمت ”حرف اول“ نوشتم : بهار!اين خانومی گل بهترين دوست منه
فعلا هم افتخار داده و مهمون چارديواری من شده
اينو گفتم که تعجب نکنين که چه عجب!اين مرمر خانوم يه چيز قشنگ نوشت!!!
تا اطلاع ثانوی هم از آپديت خبری نيست!برين خوش باشين و با دمتون کيلو کيلو گردو بشکونين که اين مرمر خانوم حالش گرفته س و تا چند وقت چرند تحويل نمی ده!!!
فعلا خداحافظ