...
=حُسن موز در مزه اش نيست،مزه چندانی ندارد.اما پوستش راحت کنده می شود.من پرتقال را ترجيح می دهم اما شهامت پوست کندنش را ندارم!!!بايد کاردی برداشت،روی پوست پرتقال را خط انداخت،تکه تکه جدايش کرد...و بعد می بينيم که دست ها نوچ و چسبناک شده و تکه های زير پوست داخلی ميوه زير ناخن گير کرده است!موز زحمت کمتری دارد!!!ماجرای پرتقال مسئله ای جزئی ست.اما نه!!!جزئی هم نيست!چيزهای زيادی وارد زندگيم می شوند يا در آستانه ی زندگيم می مانند فقط به دليل همين تنبلی!!!=
کريستين بوبن
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
نمی دونم از کجا بايد شروع کرد!نمی دونم اينبارم مسئله ی ترجيح دادن موزه يا موضوع چيزه ديگه ايه!خودمم هنوز نمی دونم!!!
از يه روز فروردينی شروع شد...۱۸ فروردين!روز تولد بچه من!!!روز گود برداری اين چارديواری!توی يه موقعيت بحرانی...درست وقتی که من از استفاده اينترنت محروم بودم!اونموقع دلايلم واسه شروع نوشتن روشن بود...درست به وضوح برق شيطنت چشمای مشکی تو!!!می خواستم فراموش کنم..می خواستم بنويسم تا آرامش پيدا کنم...می خواستم با ورود به اين دنيای جديد اعتماد به نفس خودمو محک بزنم...با آدما و افکار جديد آشنا بشم...می خواستم ببينم شخصيت مرمر خانوم جاشو چه جوری پيدا می کنه!شخصيتی که فقط از روی نوشته هاش جون می گيره!
اومدم!از صفر صفر شروع کردم....از بلاگ نويسی و تنظيم قالبش هيچی نمی دونستم...خيلی سخت بود.ولی ذره ذره و قدم به قدم بالا اومدم تا تونستم اين قالب الان و که خیـــــــــــــلی دوسش دارم درست کنم و عکسی رو که برام ته آرامش دنياست به ديوار چارديواری م بکوبم!و برام خيلی جالب بود که بعضی ها (!) در کمال وقاحت قالب منو دزديدن!!!همينجا ازشون تشکر می کنم!!
و حالا منم و يه دنيا سرگردونی!انگار درست وسط يه دايره بزرگ وايسادم و هزاران هزار شعاع به من وصل می شه!!!نمی شه توضيح داد چه حسيه!فقط می دونم که گم شدم!شايدم گم کردم...راهم و...نقشم و...خودم و...!ديگه نوشتن هم برام معنی نمی ده!ديگه م نمی خوام کسی بفهمه طعم گس افکار من چيه!!!همونقدی که فهميدن و قضاوت های جالب در موردم کردن کافی بود!!!
۵ ماه فرصت خوبی بود واسه محک زدن.خيلی دوست پيدا کردم.خيلی ها اومدن اينجا و منوشرمنده ی لطفشون کردن.خيلی هام نيومدن و بيشتر شرمنده م کردن!!!چيزی که از همه چيز برام جالب تر بود برداشت های متفاوت بچه ها از نوشته هام بود!خيلی ها به چيزايی اشاره می کردن که خودم تا به حال بهش فکر نکرده بودم.و خيلی خوشحالم که با بلاگای دوست داشتنی ای آشنا شدم.
دل اين مرمر خانوم ،که متولد دی ۶۳ ست و دانشجوی شيمی و بچه ته تاغاريه
،برای همه تون تنگ می شه.ميام و به بلاگاتون سر می زنم.شايدم يه روز دوباره نوشتم...اما اگه کسی خواست تبادل لينک کنه از اين به بعد طرف حسابش بهاره!اين خانومی گل من قراره از اين به بعد جای من بنويسه.تنهاش نذارين ها!!!فسقل من از من خيلی خوشگل تر می نويسه!

عرض تمام!از ته دلم آرزو می کنم هميشه موفق و شاد و اميدوار باشين.دعا کنيد که منم دوباره پيدا شم!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
اينم برای تو می گم:
چت دنيای کثيفيه!ازش دوری کن!شايد يه روز بفهمی از سنگدلی م نبود که ديگه باهات چت نکردم.می خوام اينو بفهمی زندگی واقعيته،نه رويا!!!تو واقعيت زندگی کن و به واقعيت دل ببند؛نه به کسی مثل من که فقط يه رو از هزاران چهره ش و ديدی!فقط رويی که سر به سرت می ذاره،می خنده،مسخره ت می کنه،ضايعت می کنه،و حتی نمی تونه واسه يه لحظه جدی باشه!اميدوارم يه روز بفهمی واسه خودت بود!!!
دوستدار همه تون
«مرمر»