پشت کاجستان..برف.
برف..يک دسته کلاغ.
جاده يعنی غربت.
باد.آواز.مسافر.و کمی ميل به خواب.
شاخ پيچک.و رسيدن.و حياط.
من.و دلتنگ.و اين شيشه خيس.
می نويسم.و دو ديوار.و چندين گنجشک.
يک نفر دلتنگ است.
يک نفر می بافد.
يک نفر می شمرد.
يک نفر می خواند.
زندگی يعنی يک سار پريد.
از چه دلتنگ شدی؟!
دلخوشی ها کم نيست:مثلآ اين خورشيد.
کودک پس فردا.
کفتر آن هفته.
يک نفر ديشب مرد.
و هنوز نان گندم خوب است.
و هنوز آب می ريزد پايين.اسب ها می نوشتند.
قطره ها در جريان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل ياس.
سهراب سپهری
***********
بها نه هام کمکم نمی کنن...
ای کاش می ديدی...
کاش حضورت پر رنگ تر از خيالت بود.
حتی اگه نگاهت رو به انتهای يک خيابون
سر می دادی!!!
هستی.اما دل بهونه حضورت رو حتی تو
دنيای مجازی خوب هجی می کنه!
گيجم کردی.
اما باز هم منتظر می مونم...
يادت باشه:
با تو حکايتی دگر اين دل ما به سر شود!!
-بهار-