چه شب عجیبی بود!هم خوب بود هم بد...یعنی نه خوب بود نه بد!!!درسته که خدایی تو خنده و نیش باز کم نذاشتم، اما ته دلم یه جورایی از حضورش که مثل جوجو های پف کرده پایین مبل نشسته بود و دستاش و دور زانو هاش حلقه کرده بود معذب بودم....خیلی سخت بود که اون صورتی که همیشه با چشمام آشنا بود حالا زیر قیچی سانسور چشمای من از دایره نگاهم حذف می شد!!!چون تحمل نگاه منتظر و مشتاقشو که منتظر بود فقط یه حرکت کوچولو از من ببینه تا به ایجاد یه ارتباط همیشگی دل خوش کنه نداشتم....نگاهی که اگرم گاهی با چشمای من برخورد می کرد سریع می دزدیدش و سرش و به جای دیگه گرم می کرد....طفلکی چه خوب می فهمیدمش!ولی کاش اونم منو یه کوچولو درک می کرد و می فهمید که هیچ جایی واسه اعتماد باقی نذاشته....کاش می فهمید که واقعا دست خودم نیست اما نمی تونم به بذرای شکی که تو دلم پاشید بی اعتنا باشم!یعنی اونم وقتی دم در به کفشای آبی من نگاه کرد یاد اونروزی افتاد که با لجاجت پا به زمین کوبیدم و گفتم نمیخوام ،که اونجور قیافش رفت تو هم؟!یا به قول خواهرش یاد بی احساسی و سنگدلی من افتاده بود؟؟؟
تو رو خدا اگه یه روز خاطر یکی و خیلی خواستین و اون تمایلی به ایجاد رابطه نداشت زودی محکومش نکنین به بی انصافی و بی احساسی!!!بابا شاید اونم مشکلات خودشو داشته باشه...یه بار یه جایی خوندم که نوشته بود:
"کسی را که دوست می دارید همه حقی بر گردن شما دارد و بزرگترین حقش اینست که شما را دوست نداشته باشد..."
یکم فرصت بدین!نذارینش لا منگنه....بذارین خودش انتخاب کنه...تنها کاری که باید انجام بدین نمایش قابلیت ها و ایجاد حس اعتماده!!!فقط تو رو خدا صادق باشین!!!!تحت فشار قرار دادن اون مساوی با انکار شماست...
***
داستان ها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم تنها، تنها
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد...
(حمید مصدق)
12 روز دیگه دقیقا یه سال می شه که جاش پیش ما بدجوری خالیه....اما هنوز جاش تو قلبمون محفوظه!!!
(راستی!این شعر و یکی که خیلی دوسش دارم خیلی دوسش داره...پس منم خیلی دوسش دارم!!!)
***
محبوبه جونم...گوگولی من!تولدت مبارک!!!!ایشالا هیچ وقت تو زندگیت به هیچ کس محتاج نشی!