...
و ما
با چشمايی گشاد
با دهنی باز
و حيرتی بی انتها٬
به تماشای چرخش اين گوی نا آروم نشستيم
و به دنبالْ بازیِ روز و شب چشم دوختيم
و غافل از گذر سايه وار اتفاقات
در نهايت،
سرنوشتمون رو ،تابلوی دوطرفه ای ديدیم
که سر پيکانها،
دوباره
مسيری موازی نشون می دادن ...!
اما اينبار...
در سوی مخالف هم!!
****
پ.ن۱:با من بگو ناشناختنی...
ته اين بازی چی مخفی کردی؟!
پ.ن۲: منو می بخشی گلم ؟فکر نمی کردم بلور قلب قشنگت اينقدر نازک باشه...
منو ببخش باشه؟!
مرمر