۱.اون روز ها گذشت...
روزهايی که لحظه شماری می کردم تا اون چشمها رو ببينم...
چشمهايی که معصوميت مشکی نگاهت رو خرجشون می کنی!!!
و حالا...
به من بگو...
ارزشش رو داشت؟!
می ارزيد که رنگ سفيد ماست رو جلوی چشمام سياه کنی؟؟
می ارزيد که جسد تکه تکه شده ی اعتماد رو کابوس شبهام کنی؟؟
می ارزيد که فرياد استيصالم رو به آسمون بلند کنی؟؟
کاش انتخاب بهتری داشتی...!!
پ.ن: ا ينـروزها به خدا هم اطمينان نمی کنم!!!
۲.وقتی ارزش ها رو گم کنی...
وقتی يادت بره چی قشنگه و چی زشت...
وقتی ديگه پاکی رو امتياز ندونی...
وقتی حاشيه ها متن زندگيت رو پر کنن...
تو می مونی و يه دنيا سرگردونی...
و فرشته های کوچولويی که يکی يکی از قاب پنجره ی زندگيت بيرون می پرن!!
غير از اينم نمی شه انتظار داشت!!!
می شه؟؟

مرمر