تبليغاتX
آرشیو
لینکس
چاردیواری
چاردیواری
چهارشنبه 27 مهر1384
75

۱.اون روز ها گذشت...

روزهايی که لحظه شماری می کردم تا اون چشمها رو ببينم...

چشمهايی که معصوميت مشکی نگاهت رو خرجشون می کنی!!!

و حالا...

به من بگو...

ارزشش رو داشت؟!

می ارزيد که رنگ سفيد ماست رو جلوی چشمام سياه کنی؟؟

می ارزيد که جسد تکه تکه شده ی اعتماد رو کابوس شبهام کنی؟؟

می ارزيد که فرياد استيصالم رو به آسمون بلند کنی؟؟

کاش انتخاب بهتری داشتی...!!

 

پ.ن: ا ينـروزها  به خدا هم اطمينان نمی کنم!!!

 

۲.وقتی ارزش ها رو گم کنی...

وقتی يادت بره چی قشنگه و چی زشت...

وقتی ديگه پاکی رو امتياز ندونی...

وقتی حاشيه ها متن زندگيت رو پر کنن...

تو می مونی و يه دنيا سرگردونی...

و فرشته های کوچولويی که يکی يکی از قاب پنجره ی زندگيت بيرون می پرن!!

غير از اينم نمی شه انتظار داشت!!!

                                                      می شه؟؟

مرمر

+ 21:22 مرمر.